برای دیدنت امشب تمام سال بیدارم - تاریخ: 1396/1/9 ساعت: 17:36
به تو فکر کردن شبیه زخمی است که هر چند وقت یکبار عامدانه رویش نمک می پاشم و فشارش می دهم. دارد نزدیک به یک سال می شود. این یک سال را من چه کرده ام؟ با فکرت زندگی کردن و رویا بافتن. همه افکارم بوی تو را می دهد. لابلای کتابهام اسم زیبای تو خودنمایی می کند. خوابهام پر از توست. پر از عطر بدنت؛ پر از موه
تداعی - تاریخ: 1396/1/1 ساعت: 13:23
دارم حساب می کنم دلپریشی سال نود و رنج را... توی آئینه دختر بالغی می بینم که همین رنج ها بزرگش کردند (و تصور کن چه سخت است بزرگ شدنت حاصل رنج هایت باشد!) امشب از حصار تنهائیم بیرون زدم. سرکی به بازار عید کشیدم و باورت نمی شود برایم چقدر درد داشت دیدن زوج های دست در دست هم. مغازه هائی که بعد از آن قه
من باب مردهائی که از دست دادیم - تاریخ: 1395/12/27 ساعت: 14:24
مامان این روزها خیلی گریه می کند. خیلی بیقرار بابابزرگ است. با تلنگر کوچکی می شکند. امشب یکهو وسط بحث های شوخیانه، زد زیر گریه که: «بابابزرگ همیشه می گفت دل یتیمو نشکنین. شما یادتون رفته من یتیمم که دلمو می شکنین؟» وا رفتم. داغ شدم، یخ کردم، سوختم، لال شدم، شکستم و همه ی اینها در ثانیه ای اتفاق افتا
باباجانم - تاریخ: 1395/12/20 ساعت: 8:22
کجائی که برام بخوانی: «لیلا در وا کن مویوم» کجائی که بهم بگوئی: «دختر جو» کجائی که دستهات را بالا ببری و دعام کنی؟ دلم برای رضایتمندی صدات تنگ شده مرد مهربون خوش اخلاق زندگیم
باش! - تاریخ: 1395/12/13 ساعت: 20:43
حالا که سرنوشت از من آدمی دیگر ساخته باید باشی. حالا که دلم برات تنگ شده و هوس بستنی خوردن با تو را توی خیابان دهم فروردین کرده ام، باید باشی. باید باشی تا مثل گذشته ها بنشینیم پای تلفن بازی و درد دل. سال نود و قلب، حالم را بهم زد و حالا که دارد شرش را کم می کند، حالا که اسفندماه، شبیه باهار های باه...
به سرم زده است - تاریخ: 1395/12/11 ساعت: 9:32
خوشحالم که بالاخره توانستم چشمهام را باز کنم و توی آینه قدی دختر با اراده ای را ببینم و حس رهایش ناشی از بخشیدن خودم را و تو را و همه را تجربه کنم. خوشحالم که هیچ جوره خودم را متعلق بهت نمی دانم و تو را سپرده ام به آنهائی که از من برایشان غول ساختی. حالا دیگر می توانم بروم پی کارم و آینده ام را بساز...
بازی اشکنک داره - تاریخ: 1395/10/17 ساعت: 16:05
-بیا یه بازی کنیم که توش من خیلی دوستت دارمو تو به هیچی فک نمی کنی جز من. توی خونه کوچیکمون روبروی تلوزیون لم میدم وxa0تو اون کش لعنتیو از موهای بلندت می کَنی و سرتو میذاری روی پامو میگی نوازشت کنم. بازیه دیگه. توی بازی همه چی ممکنه. مثلا اینکه تو ترکم نکردیو هنوز خدای قلبتم. منم قول میدم اون گوشی آ...
مسابقه جیک جیکی - تاریخ: 1395/10/17 ساعت: 16:05
یه روز «م» اومد خونه و با جیک جیک سه تا جوجه رنگی فسقلی روبرو شد. خدای من!... اون پسر، بدجوری سورپرایزش کرد! «م» برای احساس خوشبختی کردن، فقط به سه تا جوجه فکستنی مُردنی نیاز داشت. سوال اول: بنظر شما هدف اون پسر از خریدن جوجه ها چی بود؟! سوال دوم: احساس خوشبختی «م»، چقدر تداوم یافت؟! سوال سوم: آیا ا...
اطلاعیه استلاعیه - تاریخ: 1395/10/17 ساعت: 16:05
قراره یه جابجایی داشته باشیم به بلاگفا Cafemahramane.blogfa.com شکیبا باشید لطفا
تو بارون مگه میشه عاشق نشد؟! - تاریخ: 1395/8/16 ساعت: 12:08
چند روزیه اینجا بارون شدیدی میباره. آدم دلش نمیخواد پاشو از خونه بذاره بیرون ولی خب نمیشه در مغازه رو باز نکنم. رفتم نشستم پشت پیشخون لم دادم به صندلیم و به عابرای خیس و یخ زده چشم دوختم. در باز شد و یه دختر حدودا بیست و چار پنج ساله با بوت های بلندی که ساق پاشو زیباتر جلوه می داد، داخل اومد و لبخند...
چِش سیا - تاریخ: 1395/8/5 ساعت: 8:40
طبق معمول رفته بودیم شکار. روی هم رفته سه تا خرگوش و پنج تا کبک زده بودیم. یه خرگوش چاق و چله بدجور چشممو گرفت که با پای خودش داشت می رفت توی تله ی عزیزم و خب بله گیر افتاد و منم دویدم سمتش و تا حسم کرد یهو سرشو برگردوند طرفمو بی حرکت موند. رفیقم هم از راه رسید و گفت ایول پسر عجب گوشتیه. تله ت حرف ن...
می روم آدمِ خودم باشم! - تاریخ: 1395/7/27 ساعت: 18:56
«پای یک خداحافظی در میان است. باید بروم. بروم تا عفونت این زخم چرکین بیشتر نشود.» این جمله ها، آخرین حرفام بود. خیلی چیزا میخواستم بهش بگم. ولی دیدم دیگه هیچی مهم نیس برام. این شد که همین چندتا جمله رو نوشتم و کاغذو از وسط تا زدم و گذاشتمش توی پاکت پولی که حاج آقا برای برکت و خرمی زندگیمون هدیه داده...
خدمتکار جدید - تاریخ: 1395/7/14 ساعت: 3:23
هیچی دیگه. دمه های غروب بود وxa0من با دوقلوهام روی تراس لم داده بودیم و از بستنی زنجبیلی مون لذت می بردیم که یهو رییسم زنگ زد و گفت باید بیام شرکت برای توضیح پاره ای از مسائل. گفتم sorry رییس چون الان یه خلوت خیلی مهم با بچه هام دارم که باید بهشون درباره ی مسائل جنسی و بلوغ، نکاتی رو بگم. بعدش هم طب...
عشق کوچولوم - تاریخ: 1395/7/14 ساعت: 3:23
عاشقش شده بودم منِ لعنتی. با وجود داشتن شوهر! خب می توانست معشوقم باشد. این را بهش گفتم. گفت اگر دوستش دارم باید از شوهرم جدا بشوم و بعد با مامان بابایش صحبت می کند که وقتی بزرگ شد من را برایش بستانند. خودش که اینجوری می گفت. گفتم خب در عشق من به تو شکی وجود ندارد اما فکرش را کرده ای سخت است اینهمه ...
بیا بغلم مث گذشته ها - تاریخ: 1395/7/14 ساعت: 3:22
خواب دیدم از اون ساعتای قدیمی رومیزی داریم که زیلینگگگگ زنگ میخوره. ساعتو خاموش کردم و بیدارت کردم و رفتم توی آشپزخونه کتری رو گذاشتم روی گاز و حاضر شدم که برم نون تازه بخرم برای صبحونه. وقتی برگشتم هنوز توی رختخواب بودی و پتو رو تا چونه ت بالا کشیده بودی. اون سرمای دم صبح منو هم وسوسه میکرد که بخزم...
جنون وبلاگ نویسی - تاریخ: 1395/7/14 ساعت: 3:22
چشمامونو با یه دستمال بسته بودن که عمیقاً بوی جوراب میداد. رو کردم به بغل دستیم و گفتم نمیدونی دارن کدوم گورستونی میبرنمون؟ یجور مسخره ای گفت هتل عزیزم! معلومه! هر خری میدونه آخر این مسیر امیرچخماقه و... بنگ! صداش با تالاپ تولوپای ماشین توی جاده همراه شده بود. ترجیح دادم دیگه هیچی نشنوم تا آخر مسیر....
Frozen - تاریخ: 1395/7/12 ساعت: 1:16
تقریبا دو سالی بود که مشغول به کار توی اون خراب شده بودم. خب اونقدرام بد نبود که بهش بگم خراب شده. لااقل برای من که دلم سرد تر از اون یخچالها شده بود. تنها بدیش این بود که ارباب رجوع هام معمولا خیلی گریه می کردن و این اعصاب منو به هم می ریخت. ساعت و روال کار به این شکل بود که از صبح تا عصر یکسره بای...
جمعه - تاریخ: 1395/7/12 ساعت: 1:16
بعد از ظهر جمعه بود و دلگیری شُر شُر می بارید از در و دیوار. لباس عوض کردم رفتم کافه توت فرنگی و در حالیکه سفارش یه اسپرسو با کیک شکلاتی دادم، روی یه صندلی نزدیک پیشخون نشستم. حواسم به هیچی نبود که یهو یکی از کنار گوشم گفت عه پس تو هم اینجایی.xa0 زل زدم توی صورتی که یه روزی آشناترینم بود. گفتم گه بگ...
سیرک آفتاب چگونه تاسیس شد؟! - تاریخ: 1395/7/12 ساعت: 1:16
بیست و شیش، هف سال، گذشته بود و من و شوهرم همه جور تلاشی کرده بودیم برای آینده ی بچه هامون. اولی مخترع شده بود. دومی جراح. این کوچیکه رو از سال اول راهنمایی فرستاده بودیم کانون فرهنگی آموزش(قلم چی). هزار تا کتاب تست و جزوه و کوفت و زهر مار براش گرفته بودیم. چندین دوره مشاوره تحصیلی و آخرش مشاور گفت ...
مراقب مادرتون باشین - تاریخ: 1395/7/12 ساعت: 1:15
گاهی برمیگردم و به گذشته نگاه می کنم. روزای داغون وحشتناکی که مادرم کم کم قدرت پاهاشو از دست داد. اون زمان اونقدر فقیر بودم که نمی تونستم پولی رو صرف سلامتیش کنم. کارمو از دست داده بودم و زندگیم روی هوا بود. با یه مشت چک و بدهی که هر روز بیشترم می شدن. مادرم فلج شده بود و من کاری از دستم بر نمی اومد...

برچسب‌های مرتبط

بازی اشکنک داره سر شکستنک داره | بازی اشکنک داره به انگلیسی | بازی اشکنک داره | تو بارون مگه میشه عاشق نشد | تو بارون مگه ميشه عاشق نشد | اهنگ تو بارون مگه میشه عاشق نشد | تو بارون مگه میشه عاشق نشد تو بارون مگه میشه گریه نکرد | متن اهنگ تو بارون مگه میشه عاشق نشد | سیامک عباسی تو بارون مگه میشه عاشق نشد | چش سیا نازارم