چشمامونو با یه دستمال بسته بودن که عمیقاً بوی جوراب میداد. رو کردم به بغل دستیم و گفتم نمیدونی دارن کدوم گورستونی میبرنمون؟ یجور مسخره ای گفت هتل عزیزم! معلومه! هر خری میدونه آخر این مسیر امیرچخماقه و... بنگ!
صداش با تالاپ تولوپای ماشین توی جاده همراه شده بود. ترجیح دادم دیگه هیچی نشنوم تا آخر مسیر.
ادامه مطلبما را در سایت سالهای دور از خانه دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 54