خرید بک لینک
دلتنگی... دلتنگی... دلتنگی... دلتنگی لعنتی. دلتنگی زنی که منم... برای تویی که مرد نیستی. که فکر میکنی با چاهار خط پیام میتوانی همهی اتفاقات گذشته را از خاطرم پاک کنی. که بلد نیستی یک شاخه گل بیاوریادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مهراد مقدم تاريخ: سه شنبه 2 دی 1399 ساعت: 5:51

بغل کن بالشت را بعد از این او برنمی گرددبهار ِ مملو از گلهای ِ شب بو برنمی گرددخودت دستی بکش روی ِ سرت خود را نوازش کنسرانگشتی که میزد شانه بر مو برنمی گردددلت پر میکشد میدانم اما چاره تنهایی ستبه اینادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مهراد مقدم تاريخ: سه شنبه 2 دی 1399 ساعت: 5:51

شاید خندهدار باشه اما امروز یه لحظه فک کردم الف رو دیدم.

بعد از یک سال و دو سه ماه

برچسب: نویسنده: مهراد مقدم تاريخ: سه شنبه 2 دی 1399 ساعت: 5:51

مرا بازیچه ی خود ساخت چون موسی که دریا رافراموشش نخواهم کرد چون دریا که موسی رانسیم مست وقتی بوی گُل می داد حس کردمکه این دیوانه پرپر می کند یک روز گل ها را!خیانت قصه ی تلخی است اما از که می نالم؟خوادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مهراد مقدم تاريخ: سه شنبه 2 دی 1399 ساعت: 5:51

یادم نیست کجا بودیم اما تو با خواهرت دعوا کردی و اون آروم آروم گریه کرد. دستشو گرفتم و گفتم عزیز دلم الف منظوری نداشت. ناراحت نشو. اون در عین سادگی و کودکی بهم گفت من بخاطر حرف الف گریه نمیکنم. دلم برای گربهم تنگ شده.

امشب من دلم برای لوسی تنگ شده.

برچسب: نویسنده: مهراد مقدم تاريخ: سه شنبه 2 دی 1399 ساعت: 5:51

توی یه مرحله ای از بازی ام. جونم تهشه. دارم سعی میکنم این غول رو شکست بدم و برم مرحله بعدی.

برچسب: نویسنده: مهراد مقدم تاريخ: سه شنبه 2 دی 1399 ساعت: 5:51

حالا.....من در آستانهی ۲۶ سالگی

برچسب: نویسنده: مهراد مقدم تاريخ: سه شنبه 2 دی 1399 ساعت: 5:51

خدایی که تویی بندهای ک من

راستیتش خیلی وقته خسته شدم اما همش سعی میکنم قوی باشم و خودمو نبازم. یه آیه خوندم ک مضمونش این بود ک خدا از راز دلتون خبر داره. گفتم با خودم ک: اگه خدا خودش میدونه پس غصه واسه چیه؟ خودش لحظه ی آخر دستتو میگیره مث همیشه.

فقط حواست هس ک من توی لحظه های آخرمم؟

برچسب: نویسنده: مهراد مقدم تاريخ: سه شنبه 2 دی 1399 ساعت: 5:51

یک روز میآیی که من دیگر دچارت نیستم از صبر ویرانم ولی چشم انتظارت نیستم یک روز میآیی که من نه عقل دارم نه جنون نه شک به چیزی نه یقین ، مست و خمارت نیستم شبزنده داری می کنی تا صبح زاری می کنی ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مهراد مقدم تاريخ: سه شنبه 2 دی 1399 ساعت: 5:51

کاشکی و صد ای کاشکی پری دریایی بودم!! اگر پری دریایی بودم موهایم را باز میگذاشتم؛ سر و جونم را با لباس و چیزهای رنگی پنگی پر میکردم و حین شنا کردن با ماهی ها درباره وضعیت گرانی مرجانهای دریایی و بیفرهنگی اسبهای آبی بحث میکردم. اگر پری دریایی بودم هر شب میزدم به دل اقیانوس و با بچه لاکپشتها بازی میکردم و یک وقتهائی که دلم میگرفت، روی یک صخره مینشستم؛ ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مهراد مقدم تاريخ: شنبه 2 تير 1397 ساعت: 22:35

یکی از فالوئرهای اینستاگرامم رفته کربلا. استوریش را که دیدم ریپلی زدم که: التماس دعا... اونجا کفتر هم داره مث حرم امام رضا (ع)؟ جواب داد: آره... الهی قسمتتون بشه خودتون بیاین. یک لحظه یادم افتاد که سال ۹۴ وقتی ازدواج کرده بودم، با تمام قلبم و در کمال سادگی وجودم از خدا خواسته بودم یک زیارت دونفره با الف برویم و برای کفترهای آقا دانه بپاشیم. بعد، دقیقا در زماادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مهراد مقدم تاريخ: يکشنبه 27 خرداد 1397 ساعت: 3:29

دلتنگی های آدمی را ، باد ترانه ای می خواندرویاهایش را آسمان پر ستاره نادیده می گیردو هر دانه ی برفی به اشکی ناریخته می ماندسکوت سرشار از سخنان ناگفته استاز حرکات ناکردهاعتراف به عشق های نهانو شگفتی های بر زبان نیامدهدر این سکوت حقیقت ما نهفته استحقیقت تو و من ٭٭٭برای تو و خویش چشمانی آرزو می کنمکه چراغ ها و نشانه ها را در ظلماتمان ببیندگوشی که صداها و شناسه ها را در بیهوشی مان بشنودبرای تو و خویش روحی که این همه را در خود گیرد و بپذیردو زبانی که در صداقت خود ما را از خاموشی خویش بیرون کشدو بگذارد از آن چیزها که در بندمان کشیده است سخن بگوییم ٭٭٭ گاه آنکه ما را به حقیقت می رساندخود از آن عاریستزیرا تنها حقیقت است که رهایی می بخشد٭٭٭از بخت یاری ماست شاید که آنچه که می خواهیمیا به دست نمی آیدیا از دست می گریزد پ.ن: برای مدتی سکوت را تجربه خواهم کرد.ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مهراد مقدم تاريخ: چهارشنبه 20 دی 1396 ساعت: 14:37

و قلب نداشته باشم آن روز... و دختری باشم که خیلی وقت است رفته ام. و ناگهان مقایسه کند... و همخوابه اش بوی موهای من را ندهد... که فقط بوی هرزگی بدهد.

و دختری باشم که خیلی وقت است دامنم را پس کشیده ام و رفته ام. و از مقایسه، هی یک جای حافظه اش درد بگیرد.

و قلب نداشته باشم آن روز... و قلب نداشته باشم آن روز... و قلب نداشته باشم آن روز....

برچسب: نویسنده: مهراد مقدم تاريخ: جمعه 8 دی 1396 ساعت: 14:31

خوشحالم كه ميتوانم در هواي دوست داشتن تو نفس بكشم. ميتوانم لبخند بزنم به تمام دلپريشي هاي جهان و از اداره كه تعطيل مي شوم، ببينمت كه دم در توي ماشينت لم داده اي و منتظرم هستي و تا من را ميبيني لبخند خسته اي ميزني.

خوشحالم كه تفكر از دست دادن دستهاي مردانه ات حالم را بد ميكند و نميتوانم وانمود كنم از همه مردها بدم مي آيد.

خوشحالم كه تو منحصربفرد مني. بهانه ي ادامه دادن نفسهام و بريدن از آدمهاي گذشته ي ملال آور...

برچسب: نویسنده: مهراد مقدم تاريخ: سه شنبه 20 تير 1396 ساعت: 21:55

يك وقتهائي زمانيكه همخوابه ات را توي بغلت چلانده اي ياد من بيفت. و دلت تنگ شود براي پس گردنم. و من نباشم. و لبخندهام را سپرده باشم به حافظه ات. رفته باشم از لجنزار آغوشت. رفته باشم از همه جا. و دنبالم بگردي و نباشم. و همخوابه ات بداند كه گشته اي و نبوده ام و پناه آورده اي به جسم دستخورده اش. و بداندادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مهراد مقدم تاريخ: جمعه 16 تير 1396 ساعت: 4:09

صفحه بندی