سالهای دور از خانه
-
تاریخ: 1395/7/12 ساعت: 1:15
چند ساله به اینجا تبعید شدیم. یه تبعید مطبوع. صبح ها میره شیر گاو رو می دوشه و میذاره توی آشپزخونه و بعد میره مزرعه. من بعد از اینکه ناهارو گذاشتم، می نشینم پشت پنجره و یه چشمم به گلدوزی کردنه و یه چشمم به اون که چجوری داره زمینو شخم میزنه. طرفای ظهر ناهارو برمیدارم میرم پیشش میگم عزیزم کار بسه. بیا...