لطفا کمربندهای خودتان را ببندید

تعرفه تبلیغات در سایت
عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس
عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس
عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس
عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس
عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس

همه چیز خیلی سریع اتفاق افتاد. آنقدر که فقط یادم می آید آن پرادوی سفید بی هوا از توی کوچه بیرون آمد و همین!

مثل اینکه خودم را از بالا نگاه می کردم. «الف» عربده می زد ها! من را لعنت می کرد که «تویی که اینقد به کمربند نبستن من گیر می دادی، چرا کمربندتو نبستی؟» خودم را می دیدم که پخش زمین بودم و هیچکس حواسش نبود روسری خونی ام را سرم کند! بعد انگار هورت بروم توی یک دنیای خاکستری. همه چیز تاریک و روشن بشود و من حالت استفراغ داشته باشم و نتوانم بالا بیاورم. همه اش فکر کنم اگر بمیرم گلدانهایم را چه کسی آب خواهد داد؟ چه کسی از عطر یاس رازقی ام ذوق زده می شود و چه کسی یادش می ماند که گلدان شمعدانی ام را عوض کند؟ 

خیلی گذشت تا توی همان دنیا، لمس دستهای مامان را روی پوست خراشیده ام احساس کنم. یعنی از نوع نوازشش فهمیدم که دستهای مامان است. وگرنه مثل جنینی که هیچی نمی بیند و تنها لمس می شود، تمام جهانم خاکستری بود. بعد انگار یکهو من را بکشند بیرون، چشم باز کنم و خودم را روی تخت بیمارستان ببینم. «الف» مدام دورم می چرخد و نمی گذارد هیچکس خیلی نزدیکم بشود. تا ناله می کنم، سرش را یک وری می کند و می گوید: درد داری خانومم؟ می خوای به پرستارا بگم یه آرامبخش دیگه بهت بزنن؟ 

باور نمی کند که درد من خوب نمی شود. چون اصلا دستی ندارم که بخواهد درد داشته باشد و دردش خوب بشود. نمی خواهد باور کند.

می لولم در تختم و می گویم تا بنویسد. می دانم بعضی جاهایش را عوض می کند. بعضی جاهایش را اصلا تایپ نمی کند. 

اصلا نمی دانم که این پست را ارسال می کند یا نه! اما باید بهش بگویم اینقدر منتظر اهدا کننده دو دست نباشد. چون قرار است بروم به یک دنیای دیگر تا او هم با خیال راحت دوباره ازدوا..


نویسنده : بازدید : 6 تاريخ : چهارشنبه 14 مهر 1395 ساعت: 3:23
برچسب‌ها :