
طبق معمول رفته بودیم شکار. روی هم رفته سه تا خرگوش و پنج تا کبک زده بودیم. یه خرگوش چاق و چله بدجور چشممو گرفت که با پای خودش داشت می رفت توی تله ی عزیزم و خب بله گیر افتاد و منم دویدم سمتش و تا حسم کرد یهو سرشو برگردوند طرفمو بی حرکت موند. رفیقم هم از راه رسید و گفت ایول پسر عجب گوشتیه. تله ت حرف نداره. من اما دلم پیش چشماش بود که یه جور خاصی، بی رمق زل زده بود توی چشام. گفتم من اینو نمی کُشم. رفیقم هرچی خودشو به زمین و آسمون زد، من قبول نکردم که اینم مث بقیه خرگوشا بکشیم و بفروشیم. با احتیاط از تله بیرون کشیدمش و بغلش کردمو حس کردم یه جهان، آروم شد. اما اون برخ...
ادامه مطلب