
مرا بازیچه ی خود ساخت چون موسی که دریا رافراموشش نخواهم کرد چون دریا که موسی رانسیم مست وقتی بوی گُل می داد حس کردمکه این دیوانه پرپر می کند یک روز گل ها را!خیانت قصه ی تلخی است اما از که می نالم؟خو...
ادامه مطلب
کاشکی و صد ای کاشکی پری دریایی بودم!! اگر پری دریایی بودم موهایم را باز میگذاشتم؛ سر و جونم را با لباس و چیزهای رنگی پنگی پر میکردم و حین شنا کردن با ماهی ها دربارهوضعیت گرانی مرجانهای دریایی و بیفرهنگی اسبهای آبی بحث میکردم. اگر پری دریایی بودم هر شب میزدم به دل اقیانوس و با بچه لاکپشتها بازی میکردم و یک وقتهائی که دلم میگرفت، روی یک صخره مینشستم؛ ...
ادامه مطلب
به تو فکر کردن شبیه زخمی است که هر چند وقت یکبار عامدانه رویش نمک می پاشم و فشارش می دهم. دارد نزدیک به یک سال می شود. این یک سال را من چه کرده ام؟ با فکرت زندگی کردن و رویا بافتن. همه افکارم بوی تو را می دهد. لابلای کتابهام اسم زیبای تو خودنمایی می کند. خوابهام پر از توست. پر از عطر بدنت؛ پر از موه...
ادامه مطلب
چند ساله به اینجا تبعید شدیم. یه تبعید مطبوع. صبح ها میره شیر گاو رو می دوشه و میذاره توی آشپزخونه و بعد میره مزرعه. من بعد از اینکه ناهارو گذاشتم، می نشینم پشت پنجره و یه چشمم به گلدوزی کردنه و یه چشمم به اون که چجوری داره زمینو شخم میزنه. طرفای ظهر ناهارو برمیدارم میرم پیشش میگم عزیزم کار بسه. بیا یه لقمه غذا بخوریم. عرقشو با پشت دست پاک می کنه میره لب چشمه دست و صورتشو یه آبی میزنه. چکمه هاشو در میاره و میاد کنار من با اون اخم غلیظش میگه: یه بوس بده. عصرا میریم کنار رودخونه چای و بیسکوییت میخوریم و من هر روز التماس می کنم بهش که بیا جمعه باهم قزل آلا بگیری...
ادامه مطلب