
تقریبا دو سالی بود که مشغول به کار توی اون خراب شده بودم. خب اونقدرام بد نبود که بهش بگم خراب شده. لااقل برای من که دلم سرد تر از اون یخچالها شده بود. تنها بدیش این بود که ارباب رجوع هام معمولا خیلی گریه می کردن و این اعصاب منو به هم می ریخت. ساعت و روال کار به این شکل بود که از صبح تا عصر یکسره باید اونجا می بودم. چند نفر مامور بودن که جنازه ها رو بیارن بذارن داخل کشو های سردخونه. ادامه مطلب...
ادامه مطلب