عشق کوچولوم

تعرفه تبلیغات در سایت
عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس
عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس
عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس
عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس
عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس

عاشقش شده بودم منِ لعنتی. با وجود داشتن شوهر! خب می توانست معشوقم باشد. این را بهش گفتم. گفت اگر دوستش دارم باید از شوهرم جدا بشوم و بعد با مامان بابایش صحبت می کند که وقتی بزرگ شد من را برایش بستانند. خودش که اینجوری می گفت. گفتم خب در عشق من به تو شکی وجود ندارد اما فکرش را کرده ای سخت است اینهمه سال صبر کنم تا بزرگ بشوی؟ یکجور متفکرانه ای چانه اش را خاراند و از ته دل آه مردانه ای کشید و گفت: «خب پس چیکار کنیم خاله مَهی؟ باید برم مدرسه درس بخونم کار کنم دستم توی جیب خودم باشه»

یعنی من آنوسط خفه شده بودم از شدت خنده.

گفتم: «نمی خواد. من کار می کنم برای دوتاییمون بسه.»

یکجوری که انگار بهش برخورده، گفت: «مردی گفتن. زنی گفتن»


نویسنده : بازدید : 18 تاريخ : چهارشنبه 14 مهر 1395 ساعت: 3:23