جمعه

تعرفه تبلیغات در سایت
عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس
عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس
عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس
عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس
عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس

بعد از ظهر جمعه بود و دلگیری شُر شُر می بارید از در و دیوار. لباس عوض کردم رفتم کافه توت فرنگی و در حالیکه سفارش یه اسپرسو با کیک شکلاتی دادم، روی یه صندلی نزدیک پیشخون نشستم. حواسم به هیچی نبود که یهو یکی از کنار گوشم گفت عه پس تو هم اینجایی. 

زل زدم توی صورتی که یه روزی آشناترینم بود. گفتم گه بگیرن این جمعه های دلگیرو.

تلخ خندید و گفت پس یه نقطه مشترک پیدا کردیم بالاخره.

سوالی نگاش کردم که گفت همین آرزوی گه گیری این جمعه های دلگیر. 

اسپرسوم رو سر کشیدم و گفتم دیدار خوبی بود خدافظ. از روی صندلی پا شدم که گفت دوس داری غروب رو پیش هم باشیم تا از شدت دلگیریش کم شه؟ 

یه کم من و من کردم که گفت میرم ماشینو بیارم دم در. منتظرتم. 

راستش زیادم بد نبود. رفتیم کوچه پس کوچه های محله های پولدار نشین و گشت زدیم. درباره ی نمای خونه ها و گل کاری ها و درختای کوچه نظرات تخصصی دادیم و اون رفت پای یکی از درختا شاشید و من غش غش خندیدم وقتی با صاحبخونه مواجه شد. 

دم غروب رفتیم پارک کوهستان و روی چمنا دراز کشیدیم و زل زدیم به آسمون نارنجی وحشی و با هر بار وزش باد، بوی مرغداری می پیچید توی بینی مون. ولی راضی بودیم. خورشید که غروب کرد منو رسوند در خونه و گفت بیا بقیه روزای هفته رو باهم همینجوری غریبه باشیم ولی از این ببعد دلگیری جمعه ها رو باهمدیگه از بین ببریم. چون هیچ روزی در هفته اینقدر حال گیری نداره بجز غروب جمعه. گفتم باشه.

جمعه هفته بعد و جمعه های بعدی به همین منوال می گذشت‌ و کم کم لحظه شماری می کردیم برای رسیدن عصر جمعه. فقط نمی دونم چرا روز قبل و بعدش، همین پنج شنبه ها و شنبه های لعنتی اینهمه دلگیر شده بود؟!

نویسنده : بازدید : 15 تاريخ : دوشنبه 12 مهر 1395 ساعت: 1:16