سیرک آفتاب چگونه تاسیس شد؟!

تعرفه تبلیغات در سایت
عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس
عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس
عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس
عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس
عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس

بیست و شیش، هف سال، گذشته بود و من و شوهرم همه جور تلاشی کرده بودیم برای آینده ی بچه هامون. اولی مخترع شده بود. دومی جراح. این کوچیکه رو از سال اول راهنمایی فرستاده بودیم کانون فرهنگی آموزش(قلم چی). هزار تا کتاب تست و جزوه و کوفت و زهر مار براش گرفته بودیم. چندین دوره مشاوره تحصیلی و آخرش مشاور گفت پسرتون توی هیچ زمینه ای موفق نمیشه به جز یه شغل. گفتیم چی؟ گفت بهتره خودتون باهاش حرف بزنین.

خلاصه که من و پدرش کشوندیمش یه گوشه و نشستیم به صحبت راجع به آینده ی شغلیش. پسرم گفت می خواد بره دنبال آرامش و آرزوهاش. دوست داره توی سیرک کار کنه.

خدایی بود که شوهرم با شنیدن این حرف سکته نکرد. گفتیم تو چته؟ چی میگی؟ ما اینقد بهت رسیدگی کردیم تا بری دلقک بشی؟! گفت آره. منم دلایل خودمو دارم. دوس دارم برم روی یه بند باریک و طولانی و با میله ای توی دستهام، چشمامو روی هم بذارم و رد شم. اون کج و مج شدنا، اون تالاپ تالاپای شدید توی سینه. اون رهایی، اون هیجان... یا وقتی آتیشو می برم توی دهنم... اون بیخیالی آمیخته با لذت، نمایش با یه شیر پر ابهت، انتظار دارم درکم کنین. 

نتونستم لب از لب باز کنم. دنیای اون، خیلی متفاوت تر از ما بود. خیلی متفاوت تر. 

  • مطالب مرتبط
  • تو بارون مگه میشه عاشق نشد؟!
  • نویسنده : بازدید : 13 تاريخ : دوشنبه 12 مهر 1395 ساعت: 1:16
    برچسب‌ها :