چِش سیا | بلاگ

چِش سیا

تعرفه تبلیغات در سایت

طبق معمول رفته بودیم شکار. روی هم رفته سه تا خرگوش و پنج تا کبک زده بودیم. یه خرگوش چاق و چله بدجور چشممو گرفت که با پای خودش داشت می رفت توی تله ی عزیزم و خب بله گیر افتاد و منم دویدم سمتش و تا حسم کرد یهو سرشو برگردوند طرفمو بی حرکت موند. رفیقم هم از راه رسید و گفت ایول پسر عجب گوشتیه. تله ت حرف نداره. من اما دلم پیش چشماش بود که یه جور خاصی، بی رمق زل زده بود توی چشام. گفتم من اینو نمی کُشم. رفیقم هرچی خودشو به زمین و آسمون زد، من قبول نکردم که اینم مث بقیه خرگوشا بکشیم و بفروشیم. با احتیاط از تله بیرون کشیدمش و بغلش کردمو حس کردم یه جهان، آروم شد. اما اون برخلاف تصورم، خیلی فِرز بود و از توی بغلم فرار کرد و رفت.

توی راه برگشت، وقتی شکارا رو روی دوش انداخته بودیم، گفتم: نمیدونم چرا چشاش یادم نمیره.

گفت چون بهش رحم کردی و نکشتیش ولی اون زرنگی کرد و رفت. هرچیزی که بدست نیاد همین خاصیتو داره.

چش سیا نازارم,چش سیاه نازارم,چش سیا مسعود جلیلیان,مسعود جلیلیان چش سیا,چش سیاه رضا اسکینی,چش سیا رضا اسکینی,چش سیاه,چش سیا,چش سیاشو بگردم بگردم,ای چش سیاه نازارم,...
نویسنده : بازدید : 6 تاريخ : چهارشنبه 5 آبان 1395 ساعت: 8:40