سالهای دور از خانه

تعرفه تبلیغات در سایت
عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس
عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس
عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس
عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس
عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس

چند ساله به اینجا تبعید شدیم. یه تبعید مطبوع. صبح ها میره شیر گاو رو می دوشه و میذاره توی آشپزخونه و بعد میره مزرعه. من بعد از اینکه ناهارو گذاشتم، می نشینم پشت پنجره و یه چشمم به گلدوزی کردنه و یه چشمم به اون که چجوری داره زمینو شخم میزنه.

طرفای ظهر ناهارو برمیدارم میرم پیشش میگم عزیزم کار بسه. بیا یه لقمه غذا بخوریم. عرقشو با پشت دست پاک می کنه میره لب چشمه دست و صورتشو یه آبی میزنه. چکمه هاشو در میاره و میاد کنار من با اون اخم غلیظش میگه: یه بوس بده.

عصرا میریم کنار رودخونه چای و بیسکوییت میخوریم و من هر روز التماس می کنم بهش که بیا جمعه باهم قزل آلا بگیریم. و اون میگه تو ماهیگیری بلد نیستی. میگم خب یادم بده. و اون زیر بار نمیره به هیچ وجه.

وقتی می رسیم کلبه، نزدیک غروبه و صدای گرومب گرومب گله ی اسبای وحشی میاد. میرم کنارش می شینم و یادم میره که ما به اینجا تعلق نداریم. یادم میره که پنج شیش ساله بخاطر همدیگه، همه چیز و همه کس رو ول کردیم و خودمونو تبعید کردیم به اینجا. دیگه دستام نمی لرزن و اونم توی چشماش از گذشته هیچی نیس. بهش میگم یه لیوان شیر گرم بیارم برات؟ میگه بریزش توی کاسه. میخوام با نون بخورم.

نویسنده : بازدید : 9 تاريخ : دوشنبه 12 مهر 1395 ساعت: 1:15